این نه منم

سلام

سلام به روی ماه همه ی دوستای دوست داشتنیم

بلاگفای بیمعرفت که وبلاگمو حذف کرد

فک کنم دوباره باید برگردم همینجا

شماها کجایید

کسی منو یادش میاد اصلا؟

نویسنده : ویدا : ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱٩
Comments نظرات () لینک دائم

۲۹ شهریور ۹۳

۵ ساله شد...

به همین راحتی...

به همین خوشمزگی...

.

.

ازدواجمونو میگم...

مبارکمان باشد الهی...قلب

نویسنده : ویدا : ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۸
Comments نظرات () لینک دائم

صرفا جهت اطلاع

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : ویدا : ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۳
Comments نظرات () لینک دائم

می نویسم

یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

بالاخره درست شد

نویسنده : ویدا : ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٢
Comments نظرات () لینک دائم

30سالگی

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : ویدا : ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٦
Comments نظرات () لینک دائم

میلاد نور

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

.

.

.

چه سعادتی بالاتر از این که امسال روز میلاد هر دومون یکی باشه

نویسنده : ویدا : ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٥
Comments نظرات () لینک دائم

گزارش سفر

بعد از ده روز گشت وگذار...پنجشنبه برگشتیم...

۸ روز اصفهان و دو روز شیراز بودیم...

خیلی خیلی خوش گذشت و روحیمون عوض شد...

دوشنبه ۳ شهریور با پسرک عازم اصفهان شدیم...پرواز رفت یکساعت ونیم تاخیر

داشت و عین یکساعت ونیم پسرک غرغر کرد که چرا نمیریم سوار هیماما بشیم؟

تو طول پرواز هم با ردیف پشت سرمون حسابی دوست شده بود و براشون شیرین

زبونی میکرد...اونا هم به بهانه های مختلف میخواستن با پسرک صحبت کنن وخلاصه تا

رسیدن به مقصد سرگرم بودیم همه...طوری که دو ردیف پشت سرمون هم با پسرک

صحبت میکردن...خلاصه اوضاعی بود

تا یادم نرفته باید تشکر کنم از پذیرایی شرکت هواپیمایی ایران ایر تور که کل غذاهای

مسافران کپک زده بودهیپنوتیزمو همه با نون خالی و آبمیوه پذیرایی شدیم...

رسیدنی هم خواهر جان و همسرش وجوجه هاش اومده بودن استقبالمون و رفتیم

خونشون...آخر شب هم دخی دایی ها اومدن پیشمون...

دو روز بعد مامان هم از شیراز به ما ملحق شد و خوشیمون تکمیل شد...

یک روز خونه دایی جان بودیم به صرف بریونی اصفهانی و کباب که فوق العاده بود

یک روز هم هم مهمون دخی دایی بودیم که زرشک پلو با مرغ وموساکا درست کرده بود

عصرش هم رفتیم خونه لون یکی دخی دایی و شب هم همگی رفتیم پارک وشام هم

بیرون خوردیم...

یه روز عصر هم با دوتا از دوستای دوره دبیرستانم قرارگذاشتم و رفتیم جلفا توی یه کافه

نشستیم و کلی گفتیم و خندیدیم و عصر خوبی رو کنارشون گذروندم...

شب هم من وپسرک و دخی دایی رفتیم گشت وگذار تو جلفا و رفتیم چیز کیک وپای

تیرامیسو خوردیم که محشر بود...شام هم رستوران هرمس خوردیم که اونم خیلی

خوب بود...پیشنهاد میشه هرکی رفت اصفهان سری به اونجا هم بزنه...

یه عصر هم رفتیم میدون نقش جهان و درشکه سوار شدیم و تو بازار سنتیش قدم زدیم

ولذت بردیم

 

 

نویسنده : ویدا : ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٥
Comments نظرات () لینک دائم

همکار

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : ویدا : ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٥
Comments نظرات () لینک دائم

سلووووم

صدای منو از خونه خواهر جان می شنوید...

 



نویسنده : ویدا : ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٤
Comments نظرات () لینک دائم

یکشنبه...۲ شهریور دوست داشتنی

از بس نتونستم بنویسم حرفام قلمبه شده باور می کنید؟

.

.

شهریور دوست داشتنی من از راه رسید...حس وحالش برام قشنگه...تغییر فصل

نزدیکه و من این تغییرو دوست دارم...

برنامه سفرمون به کل مالیده شد...بعد مدتها میخواستیم یه مسافرت سه تایی با

ماشین خودمون بریم...کلی ذوق داشتیم ...من حتی ذوق صبحونه خوردن بین راه رو

هم داشتم...ولی آقای رییس با مرخصی همسر تو اون تاریخ موافقت نکرد منم سریع

رفتم برای خودمو پسرک بلیط گرفتم و فردا عصر پرواز می کنیم به سمت اصفهان

البته که من همین الانم دارم پرواز می کنم به سمت خواهرم...

گاهی دلم میخواد غیراز هدی یه خواهر دیگه هم داشتم...نمیدونم شایدم از بس هدی

خوبه دلم میخواد یکی دیگه هم ازش داشته باشمنیشخند

همسر کمی غرغر کرد که صبر میکردی و هفته بعد میرفتیم ولی واقعا نمیتونستم

بیشتر از این معطل کنم...برنامه مسافرت دخی دایی و مسافرت خواهرم وهمه به هم

میریخت چون اونا با توجه به تاریخی که ما می رفتیم برنامه مسافرت خودشونو برای

آخر شهریور تنظیم کرده بودن...

مامان هم که یک هفته ست رفته شیراز و پسرک صبحا پیش دخترداییم میمونه ...

البته که نگهداری از پسرکم کار زیاد سختی نیست چون بچم تا ۱۲ ونیم ظهر خوابه منم

۲ونیم ...سه میرم دنبالش

ولی به هرحال لطف بزرگی در حقم می کنن و من اینو کتمان نمی کنم...کلا خونواده

من همه جوره منو تو بچه داری ساپورت کردن همیشه و از این بابت واقعا ممنونشون

هستم...

ولی دیگه از مهر پسرک میره مهدکودک...

امروز از ظهر تو آرایشگاهها بودم...یه جا رفتم برای اپیلاسیون و اصلاح بعد برگشتم خونه

و دوش گرفتم و دوباره رفتم برای کوتاهی مو و ابرو...

میخواستم مژه هم بکارم ولی دیگه وقت نشد...

چهارشنبه پیش یکی از دوستام با پسرش اومدن خونمون وکلی گفتیم و خندیدیم وبچه

ها هم بازی کردن...

پنجشنبه و جمعه هم به کزتینگ و مرتب کردن خونه گذشت...زهره جان ازم پرسیدی

کارگر دارم یا نه؟دو سال داشتم و خیلی عالی بود ولی الان ندارم وخودم کارامو انجام

میدم...همسر هم کمکم می کنه البته...ولی اگه کارگر خوب وقابل اطمینان گیرم بیاد

حتما هفته ای یکبار ازش کمک میگیرم...

یه دعوای خیلی شیک هم هفته پیش با همسر داشتیم که خودش فرداش اومد آشتی

کرد...

دو تا فیلم هم دیدم...پوپک و مش ماشالله و اینجا بدون من...اولی فوق العاده مزخرف

بود ولی دومی بد نبود...صد بار هم وسطش پسرک می خواست سی دی رو در بیاره

وسی دی شنگول منگول برامون بذاره

تازه سه روز از ماه گذشته ولی من همه حقوقم خرج شده وفقط ۳۸۰ تومن تو کارت

حقوقیم دارم مسولین رسیدگی کنن لطفا... این چه وضعه حقوق دادنه آخه...

قدیما لااقل تا دو هفته پولی داشتیم الان از همون اول ماه بی پولیم...

مسافرت هم درپیشه و...همسر جون عاشقتم...گرفتی نکته رو ؟؟؟نیشخند

خوب من برم خیلی ورور کردم سرتونو بردم...

نویسنده : ویدا : ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد